تبليغاتX
يه مسافر تك و تنها -

با يه دنيا عشق و اميد به فردا، سلام.

اين روزا حسابي سرشار از هيجانم.

اين روزا همه ي دلتنگي هامو با دستام پس زدم و جا رو براي شور و شوق و عشق به مطالعه و غرق شدن در كتابام باز كردم.

آخه درست همين روزا فهميدم كه من پر از « توانستن» هستم. فهميدم كه من و شادي ها نمي تونيم خيلي با هم قهر باشيم. فهميدم كه درست در يكي دو قدمي آرزوهام قرار دارم به شرطي كه اميدم رو زنده نگه دارم.

اين روزا احساس مي كنم پاهام خيلي جون دارن، احساس مي كنم اونقدر قوي هستند كه بتونم روشون بايستم.

احساس مي كنم وجود دارم.

احساس مي كنم مي تونم فارغ از هر انديشه ي مزاحمي به موضوعات دلخواهم فكر كنم.

خودمو مثل يك سرو حس مي كنم كه شاد و سرسبز و محكم و پا بر جا ريشه در زمين داره و سر بر فراز آسمان.

خودمو مثل يه پرنده حس مي كنم، سبك بال و آزاد و رها.

 بالاخره فهميدم بايد چي كار كنم تا روحيه امو حفظ كنم. روزا كه از شنبه تا چهار شنبه تو دانشگاه خودم مي گذره، پنج شنبه ها رو هم تو فروشگاه هاي كتاب و دانشگاه هاي ديگه مي گذرونم.

امروز رفتم بوستان كتاب. به همه ي قفسه ها سر زدم. لاي همه ي كتابا رو سرك كشيدم. عاشق كتابم. مي خوام تا مي تونم كتابا رو جمع كنم، حتي اگه لازم بشه از هزينه هاي اضافي كفش و لباسم مي زنم!  واي كه چه حس قشنگي بهم دست داده از بودن تو جمع كتابا. تازه يه كتابچه هم به قلم دكتر حسين بشيريه خريدم. اتفاقاً همين الان پيش روم بود.

از بوستان كتاب با اتوبوس رفتم به دانشكده  باقرالعلوم. ديگه رفتن به دانشگاهي غير از دانشگاه خودم برام حسابي عادي شده. همين جور سرمو مي اندازم زير و مي رم تو! هفته ي گذشته علاوه بر باقرالعلوم به دانشگاه مفيد هم رفتم، تازه با يكي از مشاورهاي تحصيلي، جناب دكتر شفيعي هم به صحبت نشستم. ايشون بهم توصيه كردن كه بد نيست دو سه جلسه سر كلاسا حاضر شم و با چند استاد ديگه هم مشورت كنم، به خصوص كه ليسانس علوم سياسي هم نيستم. چشم. حتماً!

امروز تموم بلوك هاي باقرالعوم رو زير پا گذاشتم. بر خلاف هميشه كه خيلي زود خسته مي شم و از پا در مي آم امروز خسته كه نشدم هيچ، تازه شارژ شارژم شدم. اول رفتم بخش اداري و بدون هيچ احساس غريبي وارد بخش مجلات سياسي- اجتماعي شدم. چهره ام براشون آشنا شده! يه جلد مجله خريدم، اون هم با تخفيف. ( ايشاالله پولامو جمع مي كنم مي آم همه ي شماره هاي پيشين مجله رو مي خرم.) تازه شماره ي تماس هم گرفتم تا جهت همكاري با مدير مسئول مجله ارتباط بر قرار كنم.

از اون ور رفتم بلوك 1 و بخش حضور و غياب تا از اون جا مسيرهاي بعدي مو تعيين كنم. آدرس كتابخونه رو گرفتم. به خاطر كفشاي قرمزم وصله ي ناجوري بودم اون جا! اينو از نگاه هاي يه جورايي  دخترا فهميدم. به هر حال رفتم كتابخونه . كتابخونه ي توپي داره اما حيف كه فقط به دانشجوهاي خودشون امانت مي دن! ( البته به نظر من اين كارشون اصلاً درست نيست) اينو هم دفعات بعدي!!! كه مي آم حلش مي كنم.

بلوك 3 بود يا 4 يادم نمي آد ولي هر چيه اونو اشتباهي رفتم چون هيچ به كارم نمي اومد. اما بلوك 2  خيلي حال داد. اول رفتم به بخش زبان هاي خارجي و از ساعات تشكيل كلاس هاي فرانسه و اساتيد مطلع شدم و خودم قرار ملاقاتي رو براي روز دوشنبه با يكي از اساتيد براي خودم ترتيب دادم! بعدش رفتم دو طبقه بالاتر. محشر بود! دانشجو!!! بالاخره دانشجوهاي علوم سياسي رو ديدم. سر كلاس بودن. نيم ساعتي منتظر شدم تا كلاسشون تموم شد. باهاشون حرف زدم، مثل تشنه اي كه به دريا رسيده و خيلي با ولع آب مي خوره منم اونا رو گير انداختم و تا تونستم يك ضرب ازشون سوال پرسيدم. اونا هم چقدر مهربون و چقدر الاف و بي كار!!! كه نيم ساعتي پاسخگوي كنجكاوي ها و هيجانات من بودند. ناچاراً استادشون اومد و مجبور شديم با هم خداحافظي كنيم. از دوستي با اونا واقعاً خوش وقت شدم، تازه بهشون قول دادم كه هفته ي بعد هم به ديدنشون برم. اما هفته ي بعد ديگه بهشون كم لطفي نمي كنم؛ با اجازه ي اساتيد مي رم سر كلاسشون! آي پر رو هستم من! ولي نه! تشنه ي علمم(:

شما چي فكر مي كنيد؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/18ساعت 18:10 توسط شاپرک |

 
خطاطي نستعليق آنلاين