«النوم, اخ الموت» حدیثی از پیامبر است در اثبات دنیای پس از مرگ؛ خواب برادر مرگ است. پس باید شباهت هایی بین خواب و مرگ باشد. باید در خواب اشاره هایی باشد بر آن چه که در دنیای پس از مرگ جاری است.
قبلاً توی کتاب ها خوانده بودم که زمان و مکان از محدودیت های عالم ماده است و عالم پس از مرگ در قید زمان و مکان نیست. دیشب به وضوح از گذر عالم خواب این بی زمانی و بی مکانی بر من اثبات شد. عجب خواب یکدست و دهشتناکی! از شب تا صبح. مکان در نظرم مشخص نبود و زمان برایم بی معنا. همه جا یک رنگ بود و بی رنگ. حتی رنگ هم در عالم خوابم معنا نداشت. حوادث جریان داشت اما بی زمان, بی مکان و بی رنگ.
حالا که از خواب بیدار شدم واقعاً احساس می کنم دوباره متولد شده ام. احساس می کنم پا به دنیای دیگری گذاشته ام؛ دنیایی بس متفاوت و غریب با آن چه که در طول خواب دیده ام؛ دنیایی که با رنگ تعریف می شود. چنان چه در زمان و مکان هر یک به رنگ های متفاوتی ظاهر می شوند. تفاوتی که به چشم می آید و واقعاً محسوس است؛ صبح به یک رنگ, ظهر به رنگی متفاوت و شب سیاه و بی رنگ.
انگار که با بیدار شدنم و دوباره چشم به این دنیا گشودن دوباره زنده شده ام. و به راستی که چنین است. دیشب در عالم خواب, در عالمی غیر از عالم ماده, حکم مرگ من رقم خورده بود. بنا بود من بمیرم و من بر این مسئله واقف بودم که هر لحظه با ظاهر شدن نشانه ای خاص من خواهم مرد. زنده بودم و نفس می کشیدم اما تمام لحظات طولانی و تمام ناشدنی عالم خوابم با فکر مرگ پر بود. لحظه به لحظه, جا به جا مرگ را به انتظار نشسته بودم. انگار که جز این سرنوشتی برایم نبود. من باید می مردم و خودم بر این امر واقف بودم و هیچ حرکتی نداشتم. انگار که تمام من به طور غم انگیزی پر بود از فکر مرگ و من فقط انتظار می کشیدم؛ انتظاری تلخ, سرد و انگار هرگز به سر نیامدنی. اما نه. من, من همیشگی نبودم. انگار که این من با یک من دیگه عوض شده بود. مرگ سرنوشت من نبود اما چون من با یک من دیگه عوض شده بودم مرگ آن من شده بود سرنوشت تلخ من. عجب احساس قوی و کشنده است در عالم غیر از عالم ماده! حالا دقیقاً می توانم احساس کنم امینه ی عزیز در لحظه های تلخ بودنش چه حسی داشت. زنده بود و از سرطان رنج می برد اما می دانست که بیماری اش زودتر از زود او را به مرگ ختم می کند. طفلک گرفتار عجب بی جریانی ای شده بود!
حالا من بیدار شدم و به دنیا باز گشتم. اما حس خاصی دارم؛ ترس. ترس از این که بنشینم و ببینم که زمانم به دست بی زمانی و بی جریانی افتاده است. حالا که از خواب بیدار شدم باید نگذارم زمانم از حرکت بایستد و تا زمان در جریان است من هم به آن جریان بپیوندم که ثبات و یک جا نشینی کار من نیست.
مدت هاست به وضوح حس مي كنم بين من و خدا شكافي ايجاد شده است؛ شكافي ناشي از اهمال و كوتاهي هاي من و كم رنگ شدن خدا در يادم. واي بر من كه از اين شكاف آگاهم ولي براي از ميان برداشتنش هيچ قدمي بر نمي دارم. به يقين مي دانم اين مسئله به وضعيت قلبم بر مي گردد. مي دانم كه قلبم مثل هميشه رقيق نيست. مي دانم كه سفيدي لوح قلبم روز به روز با لكه هاي سياه گناه پوشيده مي شود و همين سياهي و قساوت قلبم زنجيري شده بر پاي اراده ام و اجازه نمي دهد براي بازگشت قدم از قدم بر دارم. اين رسم بعضي از ما آدم هاست كه لطف خدا را با كم لطفي خود پاسخ دهيم. اين كم لطفي ماست كه بي ارزش ها را به ارزش برسانيم و فكر و ذهن را بدان ها مشغول بداريم و در مقابل از اصل وجود غافل شويم. اما برغم نا سپاسي هاي ما بنده ها خدا يك لحظه هم از ما چشم بر نمي دارد. حتي در لحظه هايي كه ما خدا را از ياد برده ايم خدا بيشتر به ما نزديك مي شود. من اين طور احساس مي كنم. احساس مي كنم در چنين لحظاتي خدا چشم هاي بسته ي مرا باز مي كند تا بلكه بتوانم او را ببينم. مثلاً مرا در مسير يك اتفاق قرار مي دهد تا بلكه به خود آيم. دقيقاً مثل همين امروز. مدت هاست ظهر ها كه دانشگاه هستم از خواندن نماز جماعت به نحوي شانه خالي مي كنم و سر وقت خواندن آن را به تعويق مي اندازم. اما امروز خدا خواست كه كلاس ما قبل از ظهر تشكيل نشود. از آن جايي كه حوصله ي نشستن در كتابخانه را نداشتم و هواي بيرون هم سرد بود و سوز آور پس به سمت نمازخانه به راه افتادم. نشستم و ساعتي را به مطالعه گذراندم. نزديك هاي ظهر بود كه عده اي از دانشجويان با چادرهاي گلدار سفيد جلوي من به صف ايستادند تا نماز بخوانند. تعجب كردم. چون هنوز ظهر نشده بود. از آن گذشته مناسبت خاصي را در ياد نداشتم كه نماز خواندن در آن سفارش شده باشد. فكر اين كه آن ها مشغول به جاي آوردن نماز هاي قضا شده شان هستند هم برايم مسخره بود. همچنان نشستم در حالي كه يك چشم بر كتاب داشتم و چشم ديگر بر آن جماعت. تا آن كه ديگر نتوانستم نسبت به كنجكاوي فزاينده ام بي تفاوت بمانم. پس رفتم جلو و از يكي از آن ها سوال كردم. برايم توضيح داد كه امروز، روز بيست و پنجم ذي القعده روز دحو الارض است و اين روز يكي از چهار روزي است كه عبادت و نماز آن روز بسيار سفارش شده است. كمي تعلل كردم و بعد تصميم گرفتم كه من هم آن نماز را به جا آورم. نماز را خواندم و تا هنگام اذان ظهر همان جا نشستم و بعد نماز ظهر را هم به جماعت خواندم. بايد بگويم امروز از آن روزهايي است كه خدا به من توجه خاص كرده است. امروز حس خيلي قشنگي دارم. حس مي كنم آنقدرها هم كه فكر مي كنم تنهاي تنها نيستم. اين خداست كه هميشه تنهاترين تنهايي هايم را پر مي كند. گر چه بر اين واقفم كه هيچ لياقت ندارم. اما خدايا! دوستت دارم.